ادرکنی یا عشق
سلام آقا جانم وسعت عشق را کرانه تویی یگانه ترانه عاشقانه تویی به نام تو می خوانند مرغان سحری ترنم نغمه های عارفانه تویی آسمان می نازد به نور سیمایت چهاردهمین اختر بی نشانه تویی تنهای بی مونس ای صاحب دل دلیل سکوت شاعرانه تویی دلم را فرش آمدنت می کنم بهار بی خزان جاودانه تویی شمیم عطرخدا باغ گل نرگس مسافر خسته ی زمانه تویی دوای دردمندان فروغ دیدگان آمین دعاهای خالصانه تویی عمریست در حضورت غائبیم دلیل اشکهای شبانه تویی در غم هجر تو می سوزیم و شمع گوید که دلیل سوختن پروانه تویی رسد هر جمعه و امید مهمان ما غروب که می شود فسانه تویی به حق سجاده و محرابت بیا که آرامه دل دیوانه تویی میدا ٧/٩/٨٧ سلام آقا جانم درد عشق تو از ازل مرهم دلم بود و نیک می دانم تا ابد نیز چنین خواهد بود سالهاست آقا جانم خویش را از یاد برده ام سالهاست که خود را نمی شناسم که هرجا می نگرم تویی و تویی و تو .... مِهر رخ دلآرامت محبوبم مُهر جبین من شیدا شده است و امید دارم در محشر مرا با همین مُهر بشناسی ، جانانم . آقا جانم لحظه ای کلبه ی احزان مرا ، روشنایی بخش تا مه و خورشید ، خجل از نور فشانی گردند کافی است لحظه ای گوشه ی چشمی بنمایی تا دل گوشه نشینم قهقهه ی مستانه زند آقا جان عزیزم کاش عاقبت کارم لحظه ای که مرگ مرا در می یابد تو صاحب دل آخرین منظری باشی که می بینم و در سراپرده وصال ربوبی آنگاه که سر از خاک بر می دارم لبخند مهرآگینت اولین منظری باشد که مرا به مهمانی حضرت دوست بشارت می دهد..... کاش محبوب نازنینم کاش ......
به نام تو یگانه محبوبم
چرا آندم که پندارم غم دل را تو داروئی نمی گیری زدل غم را و رنج و درد مهجوری ؟! چرا آندم که پندارم در رحمت و عشق تو به من باز است نمی گویی بیا عبدم به مهمانی مقام قرب میدانی ؟! چرا آندم که پندارم مرا با تو حجابی نیست نمی خواهی وجودم را عشق خود بسوزانی ؟! چرا آندم که پندارم دعای من دارد ؛ جوابی خوش نمی بُریم زغیر خود نمی خوانیم به مهمانی ؟! چرا آندم که پندارم نماز من ؛ قبول درگهت آمد نمی سوزی نفسم را نمی گیریم به قربانی ؟! چرا آندم که پندارم که اشک من خروش آورد مهرت را نمی گُدازی قلبم را وجودم را تو خاکستر نمی سازی ؟! چرا آندم که پندارم بهشتم را ز دیدار رخ زیبای خود سازی نمی بندی چشمم را ز دنیا و بصیرت را نمی گشایی ؟! چرا آندم که پندارم مناجات و نیاز من به یک سو و ولای تو به یک سو است نمی سازی قلبم را زعشق خود پُر و از غیر نمی رانی ؟! میدا آقا جانم سلام زمانی است ای آرامه ی جان که زمین به خلسه فرو رفته آسمان در سکونی ژرف و عمیق به سیاهی پناه برده معنی زندگی محو شده باران باریدن را نمی داند بخشیدن و مهر از دلها بیرون رفته و رحمت برای نزولش به دنبال دلیلی است آقا جانم می گویند وقتی تو بیایی ، زمین دوباره به دنیا می آید آسمان زلال و سپید می شود و تا آخرین ستاره اش را با سخاوت به جهان هدیه می نماید زندگی معنا می یابد باران نم نمک بارشش را از سر می گیرد هستی از مهر و بخشش اشباع می گردد و رحمت واسع و همه گیر جاری می شود زمانی است مولایم که ستارگان تاریک و تاریکتر شدند ماه ، عاشقی دلشکسته شده خورشید ، عاشقانه روشنایی بخشیدن را ، فراموش کرده آسمان ، نامهربان شده فرشتگان در سکوت ، فاصله زمین و آسمان را می پویند و هر روز غمگینتر می شوند آقا جانم می گویند وقتی تو بیایی ، ستارگان به زمین نزدیک میشوند ماه ، عاشقانه تر می تابد خورشید ، شاعرانه تر به نوازش زمین می پردازد آسمان ، مهربانتر میشود و ملائک ، به ترنم می افتند و به رقص و سماع می پردازند زمانی است محبوبم که بهار ، بی رنگ شده گلها ، بی عطر شده اند وزش نسیم ، بی احساس شده سپیده ، شرمسار از طلوع است افق ، سر در گریبان شب گذارده شب ، بی مناجات عاشقانِ عارف ، به صبح می رسد و سحر ، برای دمیدن شتابی ندارد آقا جانم می گویند تو که بیایی بهار ، رنگارنگ می شود عطر گلها ، مدهوشی و سرمستی می آورد نسیم ، با احساسی از شور و محبت به نوازش چهره های شکسته می پردازد سپیده ، با لبخندی سیمگون ، به خط افق می پیوندد شب ، معنی مناجات را ، در آسمان عاشقی ، به تفسیر می نشیند و سحر ، برای دمیدن بی تاب می شود زمانی است مهربانم که امیدها ، دور و دور و دورتر شده اند آرزوها ، راههای رسیدن را گم کرده اند ناامیدی ، یکه تازی می نماید و یأس و حرمان ، با هم تبانی نموده اند آقا جانم می گویند تو که بیایی دو باره امید ، از پنجره های دل بیرون می زند آرزوها ، راههای رسیدن را می آموزند و دست یافتنی میشوند ناامیدی ، ناامید می شود و یأس و حرمان ، کاشانه خویش را ، از زندگی فرزندان آدم ، بیرون می برند نمی دانم ای نسیم بهاران آن روز را که می گویند ، من نیز خواهم دید حتی اگر هم نبینم ای آخرین هدیه خداوند آن را با تمام وجود حس می نمایم به انتظارش بی صبرانه دیده بر جاده وصال می دوزم و دست نیاز بر آستان بی نیاز می گذارم تمامی واژگان را به مدد میگرم ، تمامی پرنده های خیال را ، در آسمان بی انتهای کلمات ، رها می نمایم ، تمامی ایمانم را ، فرا می خوانم ، تمامی راز و نیازهایم را ، به استمداد می طلبم ، تمامی خویشتنم را ، به قربانگاه عشقت می فرستم ، و او را ، به دوستی بی شائبه ام ، سوگند می دهم ، که تو بیایی تا از اندوه بشریت ، چیزی جز ، خیالی دور ، باقی نماند و تو ای همه عشق دیگر سجاده ات را در دشت تنهایی نگشایی و اذانت را نمازت را به روح تشنه آدمیت بچشانی و پاسخ تمامی سلامهای بی جواب را به نغمه انا المهدی بسپاری..... پس با تمام امیدم و تمام عشقم تقدیم وجود نازنینت و طنین لبهای ذاکرت می نمایم آقا جانم سلام ..... چه انتظار شیرینی است بر آستان جانان ، گوش دل سپردن به پاسخ یک ...... سلام .... میدا بنام حضرت دوست دوست می داشتم هدیه ای تقدیم نمایم به آقاجانم حضرت صاحب (ع ) به این کلمات اباعبدالله (ع) رسیدم ، دریغم آمد مزین نشود دلنوشته ام به این کلمات که در هر زمان و مکانی موضوعیت می یابد . سخنان سالار دلها اباعبدالله الحسین ( درود خدا و ملائک و انبیاء و اولیاء و تمامی انسانها از ازل تا به ابد بر او و قیام و رسالتش باد ) : طبری گوید : ابو مخنف از عقبه بن ابی عیزار روایت کرده است که حسین (ع) در « بیضه» برای اصحاب خود و اصحاب حر خطبه خواند ، خدا را حمد و ثنا کرد و سپس فرمود : ای مردم ، رسول خدا (ص) فرمود : هر که سلطان جوری بیند که حرام خدا را حلال شمارد و پیمان خدا را بشکند و سنت رسول خدا را مخالفت کند و در میان بندگان خدا به ناحق و زور عمل کند و در برابر او به کردار یا گفتار ناپسند ،برخدا لازم است که او را همنشین وی سازد ، هلا این زمامداران به فرمان شیطان چسبیدند و فرمان رحمن را وانهادند و فساد را رواج دادند و حدود را به یک سو نهادند و بیت المال را خاص خود کردند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند ، من سزاوارتر تغییر دهنده ام ؛ نامه های شما به من رسید و فرستادگان شما گفتند که با من بیعت کردید و تعهد نمودید مرا به دست دشمن ندهید و وانگذارید ، اگر بر بیعت خود بپائید درست رفتید ، من حسین بن علی پسر فاطمه دختر رسول خدایم ، جانم با جان شما است و خاندانم با خاندان شما و شما با من همدرد باشید و اگر عمل نکنید و عهد خود را شکستید و بیعت مرا از گردن باز کردید ، به جان خودم از شما بعید نیست و این کا را با پدر و برادر و پسر عمم مسلم کردید و فریب خورده شما بیچاره است ، بهره ی خود را از دست دادید و بخت خود را واژگون کردید ، هر کس باز شکند برخود باز شکسته و خدا مرا از شما بی نیاز کند والسلام علیکم و رحمة الله و برکاتة .
---------------------------------------------------------- پی نوشت ١ : آقا جانم آجرک الله بمصیبة جدک الحسین (ع)
در امتداد خزان ، روزها زمستانی و در غیاب شما ، آفتاب زندانی جسارت است ولی یک سوال می پرسم چقدر در پس پرده حضور پنهانی ؟ ببین برای شما جمعه ندبه می خوانند نوادگان زمین خسته از پریشانی چه وقتی می رسد آقا نگاهتان باشد برای شب زدگان آیت غزل خوانی ؟ چرا نمی رسی ای منتقم ببین امروز به نیزه ها شده قران به دست شیطانی دوباره پنجره ها ، زل زدن به غربت شهر در انتظار شما ای طلوع پایانی علی سلیمانی
معبود محبوبم فانی چه گوید که سر بقار را گم کرده مگر نه این است راز بقا در وصال محبوب و فانی شدن در وجود حضرت اوست ؟ ، این چه سری است که خوان گسترده ات و امانت مهجورت که سینه ی محمد(ص) را تنها نزولگاه قابل لیاقت یافت ، درب میخانه ی عشق را از صراط مستقیم و حب الصادقین و حب المحسنین می نمایاند و اکرم واصلینت را به خُلق حسنه و تبسم جمال نمکینش وسعه صدربی بدیلش اسوه جمیع ذرات ملک لا مکانیت قرار داده ای ؟ ، پس این عربده های مستانه و بازیهای مکارانه چیست که اجازت فرموده ای بانگ برآورده ؟ و این فانیان خودبین را چه سبب است که خویش را جاودانه پندارند و بر خیل خلایق لایق سروری ؟ ایها الحبیب نازک دلان و نزار تنان و فسرده روحانی که تنها چشم بر بارش مهر و لطفت بسته اند ، خسته تر از اینند که " یترکوا " شوند در این آشفته بازاری که نام مقدس تو محبوب ، اولین کالای مبیعشان گردیده ، ایها العزیز چه شود سَبیل صدق و راستی ، بالهای پروازمان را به خویش هدایت نماید و این بشر لایق محفل عاشقانه ی تو شود ؟ مگر در غیر محضرت می توان بود ؟ که حضورت از حضور انوار شمسیه ظاهرتراست که آنجا که تویی غیر تو راهی ندارد و منیت و سبعانیت حضوری.... ایهاالمحبوب بچشان به این تشنه از دستان ساقی ، می لا الهی ، مست گردانش به الا الله ی ، ببرش به منزلگه سراللهی ، دورش گردان از منیت " انا خیر منه " که نمی ارزد جهان و هر چه در آن به جواب " لعنتی الی یوم الدین "، برسانش به " عبادک منهم المخلَصین " و بچشانش از سرچشمه " اُعِدَّت للمتقین " بخوانش در جمع " ینفقون فی السَّراء و الضّراء " تاج پادشهیش بخش به " والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس " و در زمره " یحب المحسنین "ش قرار فرما و ارزانی دارش " نعم اجرُ العاملین " و لسانش را جز به " هُدیً و موعظهٌ للمتقین " نیالای و ندایش فرما به " انتم الاعلَون " و ببخش به او " ثواب الدنیا و حُسنَ الثواب الأخره " و عنایتش فرما " مع الصابرین " و عزتش بخش به " ثبت اقدامنا " ای که یعطی من سئله و یعطی من لم یسئله ....... میدا
سلام آقا جانم دوباره می چکد از دلم حکایت ..... مفروق و پچ پچ ملائک ِ در عشق تو ..... محروق و عنایت و مهر از جانب ..... محبوب و لطف تو ای عزیز ِ حضرت ..... معشوق * دوباره می پیچد صدای ....وزش باد در فراسوی خیال و در..... خاطر و یاد و شور و نوا و شوق و ....سروش ِ زیاد که هرگز جهان بی تو .....لحظه ای مباد * دوباره میرسد آوای یا اهل العالم ..... به گوش که چه خفته اید بیدار ای بنی آدم ِ ..... مدهوش به هوش به هوش زمان ......در گذر است نه در خور شهریاربُوَد چنین منتظر ِ..... خَموش * دوباره منم آقاجانم و .... دلتنگی دوباره شِکو ِه و زاری و..... خستگی دوباره اشک و سجاده و ....نماز دوباره اذان و عشق و.... بندگی * دوباره روزی گذشته باز ... بی تو همه هستی و شب و روز... درپی تو همه بودیم لیک هیچکس.... نبود بیا تا بیاییم در پی ات از ..... هرسو * دوباره دعاوسلام ... بر آل یاسین درود و صلوات و ... زیارت امین تسبیح و قرآن و ان یکاد .....برتو دوباره سکوت و خلسه و .... نماز پسین * کجایی آقاجان ِ دور از .... نظر تا کی بنالد این دل .... بی ثمر همه هستند و تونیستی می شود .... آخر؟! بیا به بالین این عاشق ..... محتضر * تکرار مکرر قصه ی ....بود و نبود همه بودند و ..... آقایم نبود چه دردی دارد این ناله .... چه سود؟ همه بودند و .....آقایم نبود
میدا یا معین معبودا غباران و ذره گان عالم در همنشینی با قدسیان ره شناس و ره پویند و ما یا کریما مرغکان باغ عشقیم بال گسترده در آنچه هستی نام گرفته و در معنا فانی شدن بهر بقا دل مأوا دارد آنجا که همانجاست آنجا که لحظه ای از تو نبودن ، نباشدمان
یا ذوالجلالا دل جَلا یابد به ذکرت و نیک دانم تو به ذکر تنها نه قانعی در جهانی که مردمان در مسلخ نامردمان حلاجی شوند همه اناالحق گو در دنیایی که فتوت در محبس جهل به احتضار نشسته و هر دم به انتظار انتظار انتظار و امید امید امید که بیاید لافتایی و برباید دلهای بیقراری و بنشاند تاج خلیفه اللهی و بپوشاند کسوت محمدی و بیاراید شوکت علوی و بتاراند هر چه نازیباست از دلهای غزلسرای عارفی و بباراند باران مهربانی را محبت را ، رحمت را بار دگر از دین جعفری بر خستگان دلشکسته و منتظر مهدوی یا ایها الابدی بنگر لحظه ای و بگیر دمی که در سراچه بندگی گوشه ی چشمی کفایت است بر ملک سلیمانی و مکنت یوسفی
بک یا مستعان میدا ٨٨/٩/٩
| Design By : Night Skin |

